عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

105

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

چون رسيد ، سرگردان چون باشد ؟ گفتم : آرى صفت حال خود مىگويد . او سرگردان بود ، بارى بر فلك مىنهد تهمت را ، بارى بر روزگار ، بارى بر بخت . بارى به حضرت حق ، بارى نفى مىكند و انكار مىكند ، بارى اثبات مىكند ، بارى اگر مىگويد سخنهايى در وهم تاريك مىگويد . مؤمن سرگردان نيست . مؤمن آن است كه حضرت نقاب برانداخته است پرده گرفته است ، مقصود خود بديد ، بندگى مىكند عيان در عيان ، لذتى از عين او درمىيابد . . . " « 1 » اگرچه شمس دربارهء خيام نظر نامساعدى ابراز مىكند ، ولى به مناسبتى بيتى از رباعى منسوب به خيام را مىخواند كه : " من بد كنم و تو بد مكافات دهى * پس فرق ميان من و تو چيست ، بگو " « 2 » او به دو دليل بر فخر رازى خشم مىگيرد : نخست بدليل اينكه فلسفهء يونان را به عالم اسلام كشانده است و ديگر بدين سبب كه به فلسفه سخت علاقمند بوده است . مىگويد : " اگر اين معنيها به تعلم و بحث بشايستى ادراك كردن ، پس خاك عالم بر سر ببايستى كردن ابا يزيد و جنيد را از حسرت فخر رازى كه صد سال شاگردى فخر رازى بايستى كردن ، گويند هزار تا كاغذ تصنيف كرده است فخر رازى در تفسير قرآن ، بعضى گويند پانصد كاغذ و صد هزار فخر رازى در گرد راه ابا يزيد نرسد و چون حلقه بر در باشد ، بر آن در خاص نى بلكه حلقهء آن در بيرون آن . . . " « 3 » . روزى در مدرسهء مولانا و در حضور وى سخن از بزرگان مىرفت ، چون نام فخر رازى به ميان آمد ، شمس گفت : " فخر رازى چه زهره داشت كه گفت : محمد

--> - فيه ما فيه ، نظرى صائب ابراز مىكند و اين شيخ ابراهيم را با آن‌كسىكه افلاكى از وى نام برده است ، يكى مىداند . ذكر نام اين شخص هم در " فيه ما فيه " و هم در " مناقب العارفين " اين نظر را تأييد مىكند و تكرار آن در " مقالات " اين تأييد را استوارتر . ( 1 ) مقالات ، عماد ، ص 354 به بعد ( 2 ) مقالات ، همان چاپ ، ص 185 ( 3 ) مقالات ، عماد ، ص 55 به بعد